کد خبر: ۳۱۲۴
۲۹ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۶

خون‌بارش و تو چه دانی خون‌بارش چیست؟

به گزارش شرق گلبول‌های سفید در جهشِ سرطان مغز و استخوان، بی‌اثر و پوک در رگ‌ها جاری می‌شوند و هر ذره بیماری که واردِ تن شود، پیام عجز و بی‌اختیاری به مغز صادر می‌‌شود که هیچ گلبولی برای دفع بیماری در اینجا نیست و مغز معیوب، به تولید گلبول‌های سرطانی در بیهودگی مرگ‌باری ادامه می‌دهد و ذره‌ذره تمام شیره جان صرف تولید خونِ بی‌خونی می‌شود و وجود را آتش می‌زند و تو چه دانی کودک مبتلا به سرطان خون، چه می‌کشد؟ خونریزی‌ای از بینی و بعد خون‌بارشی شدید. هاجر هروله می‌زند، اسماعیلش را سرِ دست گرفته است، زمزم می‌جوشد؛ زمزمِ خون! و توی تشنه را به طوافِ کعبه عشقِ کودک، به بیمارستان سرطان می‌کشاند. ابتدای راه جمعیت امام علی(ع). ٢٠ سال پیش، همه ٢٠ساله بودیم. اولین دردی که نظرگیرمان شد، وضعیت کودکان مبتلا به سرطان بود که درمان‌شان در بی‌درمان‌ترین شکل ممکن انجام می‌شد. کار جمع ساده‌مان در آن دوران دانشجویی این بود که هر روز با مختصر پول‌های جیب‌مان، به میان صفا و مروه مادران و پدران کم‌بضاعت بزنیم و سعی کنیم آنان را تنها نگذاریم. انسیه، میلاد، اسماعیل، سعدی، محبوبه و ده‌ها کودک دیگر که می‌آمدند و چند ماهی بر تخت بیمارستان شکوفه می‌دادند و گل می‌کردند و به برگ‌ریزانی سخت، می‌رفتند. در بیمارستان علی‌اصغر(ع)، دو اتاق بسیار کوچک، مخصوص کودکان مبتلا به سرطان بود، تخت به تخت در فضایی در‌هم‌فشرده که بین هر دو تخت، مساحتی کوچک وجود داشت برای زمین‌گیرکردن مادری. انگار فاصله دو نقطه تخت‌ها را خط وجود مادری به هم وصل می‌کرد و تو می‌ماندی مادر هر بچه کیست. در این پیوند اثیری در آن دو اتاق کوچک، همه مادران، مادر یک کودک بودند و همه کودکان، فرزند یک مادر. در این پیوستگی اهورایی، درد بود که تقسیم می‌شد، تنهایی بود که جمع می‌شد، عشق بود که ضرب می‌شد و ترس و یأس از مرگ نزدیکی بود که سعی می‌شد کسر شود. شب قدر زمستان سال ١٣٧٨ است و تو چه دانی شب قدر چیست؟ برای ذکر و دعا همراه پدران و مادران فرزندان بیمار، به نمازخانه بیمارستان شده‌ایم که از محدودیت، به چاله هول مرگ می‌مانست. اتفاق غریبی آن شب را تبدیل به لیله‌القدر و من اَلفِ شهر کرد. یکی از بچه‌ها سرما خورده بود. سرماخوردگی مُسری به کودکانی که با شیمی‌درمانی رنجورتر و ضعیف‌تر شده بودند، سرایت و مغز، پیام ورود بیماری را به بدن دریافت کرده بود. خون‌بارش مثل اشک از چشم و مثل بزاق از دهان طفل می‌جوشید. همه وجود کودک لحظه به لحظه با اوج‌گرفتن سرماخوردگی، به خون می‌نشست و خون دل مادران و پدران را به جوش می‌آورد. در آن قدرِ شب‌زده، پناه آوردند به دعای جوشن کبیری که می‌خواندیم و هرازچندگاه، از نمازخانه ضجه‌کنان به سمت تخت کودک‌شان هروله می‌زدند و دوباره به نمازخانه بازمی‌گشتند تا مبادا، کودکان‌شان را بر تخت تنها گذارند. ضجه‌های مادران و پدران، کلمه‌به‌کلمه آن دعا را در خاطرات ٢٠ساله‌مان مِن اَلفِ شهر کرده است. هشت کودک تا سحرگاه پر کشیدند و رفتند. خداوندگارا! به امر تو و به اندازه فهم روح ما، فرشتگان کوچک نازل شدند. تا قدرِ شبِ ظُلام را بدانیم و علی‌وار به امید سلامٌ هی حَتی مطلع الفجر بنشینیم.