میثم علوی

کوهنورد :

کوهنوردی که با خداوند متعال ارتباطی نداشت و سالها بدون او زندگی کرده بود شبی در بوران و تنهایی طنابش دچار مشکل میشه و معلق بین آسمان و زمین آویزون و خودش رو در آستانه مرگ میبینه ودر این هنگام درست در زمانی که این فرد از عالم و آدم خودش رو قطع امید می بینه برای اولین بار شروع میکنه با خالقش صحبت کردن و از او استمداد میطلبه و درخواست میکنه که نجاتش بده
و خداوند متعال دعاش رو مستجاب میکنه و جوابش رو میده :
“بنده من طنابتو ببر”
اما

 

میثم علوی :

تمام زندگیمو تا شش سال قبل وقف لابی و خود شیرینی برا این مقام و اون مقام کردم تمام عمرم رو گذاشتم که با نزدیک شدن به رجال سیاسی کشور خودمو بزرگ کنم و به نون و نوایی برسم اگر قرآن میخوندم برای این بود که بتونم با تسلط بر آیاتش در مناظرات سیاسی پیروز بشم ؛نماز صبح میخوابیدم ولی اگر فلان مسئول فاسد یه جلسه ای در وقت اذان صبح میزاشت خودمو اولین نفر میرسوندم انقدر که در خواب و رویا تصاویر اصحاب قدرت و ثروت رو میدیدم یکبار تصویر اصحاب عاشورا رو ندیدم
و هزاران موضوع نگفته
خلاصه یه بار که از دریوزگی و شرک به تنگ اومده بودم که ماحصلش نه دنیا برام داشت و نه آخرت ؛رفتم حرم حضرت رضا علیه السلام و تو یه شب جمعه لحظه قرائت دعای کمیل توبه کردم و طنابمو بریدم و ایشون هم درهای رحمتش رو باز کرد و ..

ما:
هر کسی که میخواد به سمت حی قیوم لا یموت بره قبل از رفتن باید طنابشو ببره

طنابتو میبری!؟